
آروم رانندگی میکنی..قطره های بارون روی شیشه لیز میخورند و من از سرما خودم رو جمع میکنم..نگاهم میکنی و بعد درجه بخاری رو بیشتر میکنی..مثل سال ها پیش دستت رو عقب میبری و کتت رو میاری جلو و میگی بپوشش..میام جلو و می اندای روی شونه هام..عطرت می پیچه توی نفس هام..کتت رو دور خودم می پیچم..همیشه عاشق این توجه هات بودم..کارهایی که بدون خواست من انجام می دادی و برام ارزششون از هر چیزی بیشتر بود..اما حالا نمیتونستم اون قدر غرق لذت بشم..حالا دیگه فقط من و تو نبودیم..
لبخند می زنی و دوباره جلو رو نگاه میکنی..نگاهت میکنم..هنوز همون آدمی..حتی خط های زیر چشم و تارای سفید رنگ لای موهات چیزی رو عوض نکرده..برق چشمهات هنوز هم میتونه من رو دیوونه کنه..دستت رو میذاری روی دستم..حلقه طلایی رنگم درد میگیره..انگار تنها چیزی که من رو به واقعیت متصل می کنه همون باشه، نگاهش میکنم..دستت رو که روش میبینم نا خود آگاه یخ میکنم..متوحه سرمام میشی و دستت رو روی دستم می مالی..بغض گلوم رو میگیره..به خیابون نگاه میکنم..به آدم هایی که با عجله این طرف و اون طرف میدون..به زنی که دخترش رو بغل گرفته و کتش رو بالای سر دختر نگه داشته و منتظر تاکسیه..مردی که چترش رو به زور هم نمیتونه باز کنه..و دو دختر جوان که انگار برای اولین بار باشه که بارون رو میبینند قهقه میزنند و میخندند..
-چرا این جوری میدوی؟
+ تو که نمیخوای اون جا وایسی زیر باورن؟پس بدو..
_عزیزم بیا این جا..من که چتر دارم، چرا مثل دختر بچه ها بد بدو میکنی؟
+ تمام لذت بارون به خیس شدنشه..نگو دلت نمیخواد خیس بشی..
_ پس چرا میدوی؟
+ آخه اگه ندوم که مردم فکر می کنن خل شدم..
_یعنی الان این جوری فکر نمیکنن؟
برمیگردم به سمتت..نگاهم میکنی..گرم شدی؟..بهترم،مرسی..یادته اون روز رو که با هم تو خیابون تا دانشگاه دویدیم؟انگار مال صد سال پیش باشه..یادش به خیر..چند سالت بود اون موقع؟..فکر میکنم..میگم ٢١ سالم بود و بعد دستم رو به بهونه درست کردن کت از زیر دستت در میارم..بر میگردی سمتم..
- چی شده؟
+هیچی..
+ناراحت شدی از قدیم گفتم؟
- نه اصلا..
+تو مشکلت چیه؟
به دست چپت رو که روی فرمونه نگاه میکنم..حلقه طلایی رنگ چشمم رو میزنه..نگاهم رو ازصورتت که داره باتعجب نگاهم میکنه می دزدم و دوباره خیابون رو نگاه میکنم..
- تو تنها مشکلت زن من که نیست، هست؟
تو سرم هزار تا سوال موج میزنه..چرا رفت..چرا برگشت.تقصیر کی بود..چی شد؟..نمیفهمم..سکوت می کنم..
-زن من رو بهونه نکن..تو که خوب میدونی من چقدر تو رو دوست دارم و داشتم..تو که نمیدونی تو این چند سال به من چی گذشته..میدونی؟
از طرز حرف زدنت منزجر میشم..فکر میکنم اون زن بدبخت چه گناهی داشته که این وسط گیر افتاده؟شوهر من چقدر مقصر بوده که این جوری بخوام باهاش رفتار کنم..
دستش رو به طرفم میاره و دستم رو میگیره..سعی میکنم دستم رو از زیر دستش بکشم بیرون..بر میگرده به طرفم و نگاهم میکنه..
- تو میدونی اون زن چه بلایی سر من آورده؟
میدونستم..زنش یه آدم تازه به دوران رسیده بود که از بعد ازدواج حسابی سر هر چیزی آزارش داده بود و برای به رخ کشیدن زندگیش به اون مثل یه کیسه پول نگاه میکرد و با هزار مرد دیگه رابطه داشت بدون این که حتی بخواد از این قضیه ناراحت باشه..
اشک تو چشم هاش جمع شده بود..فکر کردم مقصر کی بود..
+اما من مثل زن تو نیستم..پس سعی نکن من رو هم از زندگیم بندازی!
خوب میدونستم دارم خودم رو هم بازی میدم..چه برسه به اون رو..تمام وجودم وابسته به اون بود اما باید قبول میکردم که بین من و او همه چیز تموم شده و دیگه بین ما چیزی باقی نمونده..ما همه چیزی رو که زمانی بینمون بود از بین برده بودیم..
راهنما میزنی و کنار خیابون نگه میداری.سرت رو میذاری روی فرمون و شروع میکنی به گریه کردن..دستم رو میذارم پشتت..
+آروم باش..
-چه جوری اروم باشم؟ وقتی بعد سال ها دوباره پیدات کردم اما باز هم نمیتونم با تو باشم؟
بغض گلوم رو فشار میده..اشک هام سرازیر میشن..آروم گریه میکنم..
+پروازت الان میره ها..چرا وایسادی؟
-نمی تونم برم مامان..کجا برم؟
+تو که برای همیشه نمیری، فقط میری که حالو هوات عوض شه..زود برمی گردی!
- بدون رضا چه جوری برم؟چه جوری برگردم؟
نگاهت می کنم..سرت رو از روی فرمون بلند میکنی..چشم های قرمز شده ات رو نگاه میکنم و از روی داشبورد دستمال برمیدارم و می کشم رو صورتت..دستم رو میگیری و می بوسی..
اشک هام رو پاک میکنم..سرت رو بر میگردونی سمت خیابون..
-میدونم تاوان چی رو دارم میدم..این من بودم که باعث شدم تو از ایران بری..حالا هم نمیتونم ازت بخوام بمونی، میتونم؟
سرم رو می اندازم پایین..سوال همه این سال ها تو ذهنم تکرار میشه.." چرا نیومدی دنبالم؟"..چرا اون جوری تنهام گذاشتی که مجبور شم برم؟..
صدای زنگ موبایلت بلند میشه..صدا از توی کتت میاد..دستم رو میکنم تو جیبت و موبایل روبیرون میارم..اسم زنت رو میبینم..و میدم دستت..
گوشی رو ام میگیری..نگاه میکنی و بعد جواب میدی:
-سلام .. مرسی..تو خیابونم..عصری میرم میگیرم برات..الان سر کارم نمیتونم بیشتر از این حرف بزنم..شب میبینمت..خداحافط..
گوشی رو قطع میکنی..میخوای چیزی بگی که کتت رو از روی دوشم برمیدارم و میذارم عقب..حالا خوب میفهمم چرا نیومدی؟..تو هیچ وقت جرات با من بودن رو نداشتی..چه حالا و چه اون موقع..تو هیچ وقت جرات به دست آوردن من رو نمیتونی به دست بیاری..
در ماشین رو باز میکنم..باتعجب نگاهم میکنی..
-نرو..من بدون تو چی کار کنم؟من تازه پیدات کردم..
در ماشین رو می بندم..دست چپم رو بالا میارم و حلقه طلایی رنگی که الان لبخند میزنه رو نشونت میدم..و تو بارون شروع میکنم به دویدن..از پیچ خیابون که رد میشم حلقه رو نگاه میکنم و لبخند میزنم..با خودم فکر میکنم تنها تو بودی که جرات با موندن رو داشتی و داری..همون لحظه موبایلم زنگ میخوره...
سلام..خوبی؟..مرسی خوبم..بله من دیگه اینجا کاری ندارم میتونیم بلیط ها رو اکی کنیم و برای همیشه بریم..راستی مرسی که اومدیم عزیزم..بعدا برات میگم چی شده..الان تو راه خونه ام..میبینمت..