يادداشت هاي ممنوع من ...

نوشتنی 2: عصبانیت..

زنگ میخوره..یک بار..دو بار..سه بار..حوصله ندارم جواب بدم برای همین فقط نگاه میکنم به صفحه موبایل که مرتب روشن و خاموش میشه..این باره چندمه..فکر کنم این باید بار صدم باشه که موبایلم داره زنگ میخوره..

دراز میکشم رو زمین بغل موبایل..سردی پارکت روی زمین اذیتم میکنه..آدم به همه چیز عادت میکنه حتی به بدبختی و زجر و درد..من هم عادت میکنم..موبایل بغل گوشم هی روشن و خاموش میشه..اما چه اهمیتی داره...فقط سقف رو نگاه میکنم..سفیده و تو تاریکی اتاق نور موبایل روش میافته..فکرم مشغوله..اون قدر که نمیتونم تمرکز کنم که الان باید چی کار کنم..

سردرد دارم و نمیتونم خیلی فکر کنم..فقط میدونم اون قدر عصبانیم که نمیتونم کاری انجام بدم..وقتی عصبانی ام دلم میخواد تو حال خودم باشم..همیشه میرم جایی که تنها باشم..میرم یه کم فکر کنم..عصبانی که میشم انگار یه قاشق گنده تو ذهنم شروع میکنه به چرخیدن..میچرخه و میچرخه و تمام محتویات ذهنم رو هم میزنه به حدی که دیگه گیج میشم..خوب میدونم تو عصبانیت نمیتونم تصمیمی بگیرم..برای همین همیشه از جایی که باعث شده قاشقه شروع به حرکت کنه دور میشم..اون قدر دور که خودم بمونم و قاشقه تا بتونم کم کم ارومش کنم وگرنه او نقدر سرعت حرکت قاشق زیاد میشه که خودم هم دیگه نمیتونم کنترلش کنم و اتفاق هایی می افته که خودم هم نمیخوام..این رو او هم خوب میدونه اما باز هم..

نور روی سقف از بین میره..همه جا تاریکه..فکر میکنم الان چند ساعته این جام..اما درست یادم نمیاد..فقط یادم میاد که وقتی اومدم خونه هوا روشن بود..اصلا صبح بود..اره..من صبح زود از خونه زدم بیرون..ساعت 10 بود..آره ساعت 10 صبح بود..روسری قرمزه رو یادم میاد و دستبند نخی ها..الان کجان؟..سرم رو برمیگردونم ببینم میبینمشون یا نه..اما تاریکه..موبایل هم دیگه زنگ نمیخوره..

دلم میخواد باز هم گریه کنم..دوست دارم بلند بلند داد بزنم شاید قاشقه وایسته اما نمیتونم..چشم هام پف کرده و گلوم درد میکنه..این یعنی من این کارارو قبلا کردم..مطمئنم با ماشین هم حسابی گاز دادم تا بیام خونه..چون همیشه همین بودم..وقتی عصبانیم فکر میکنم میشم شوماخر و فقط گاز میدم..نمیدونم اگه تو ترافیک گیر کنم چه بلایی سر خودم میارم..آخه باید حتما دور شم..دور دور..

ادامه دارد..


نوشته ی گلی در ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/٢/٩


نوشتنی 1: قرار

دیر شده..نگاه میکنم به ساعت که تند تند حرکت میکنه..همیشه از این عقربه ثانیه شمار بیزار بودم..به نظرم به هیچ درد ساعت مچی نمیخوره و کسی که این رو روی ساعت مچی گذاشته حتما سادیسم داشته و شاید هم مازوخیسم چون نگاه کردن به ساعت همان و حس دلهره همان..

دیر شده..آره دیر شده..همیشه همین بودم..وقتی میخواستم جایی برم از 2 ساعت قبل فکرش رو میکنم و تو ذهنم تجسم میکنم چه جوری برم و چی بپوشم اما به این فکر نمیکنم که بجنبم..همیشه هم یا دقیقه نودی میرسم یا دیر..مثل الان..مثل الان که دیر شده..

لاک قرمز دستم رو نگاه میکنم..یکیش خراب شده اما نمیتونم درستش کنم..مانتوی قرمز قهوه ای هم خوبه، تازه اتوش کردم و هنوز داغه..شال قرمزه رو میندازم رو سرم و دستبند نخی رنگی ها رو چک میکنم..هر 7 تاش هست..اره هست..همه چیز خوبه..کیف قهوه ای رو برمیدارم و کفش بندی قهوه ای رو میپوشم و سوییچ رو برمیدارم..از خودم میپرسم..خوبی؟ بعد لبخند میزنم..

سوار ماشین که میشم شیشه رو میکشم پایین..عطرم رو دوباره از تو کیفم در میارم و برای بار پنجم یا ششم میزنم..بوش هی از جلو دماغم میره حس میکنم عطر نزدم..این هم یه جور وسواسه دیگه..ساعت رو نگاه میکنم..دیر شده..خیلی دیر شده..این جوری نمیرسم..موبایلم رو درمیارم و به رسم همیشه بهش مسیج میزنم که یه کم دیر میام..

همیشه همین کارو میکنم..همیشه سوار ماشین که میشم موبایل رو درمیارم و میگم دیر میام..10 دقیقه دیرتر میرسم..تو ترافیکم..خوبیشم اینه که اون میدونه..عادت داره به دیر کردن هام و به قول خودش از انتظاره لذت میبره..یه جورایی دوست داره منتظر بمونه تا من بیام..دویدنم و نفس زدنم رو موقع رسیدن رو دوست داره..

خودش میگه جالبی وقتی میای و یک عالمه وقت تند تند معذرت میخوای که دیر شد..و میدونی که من هم دوست ندارم معذرت بخوای..میگه صحنه ی خنده داریه که دوست ندارم از دستش بدم..اما نمیدونم بعد 3 سال هنوزم براش خنده دار هست یا نه..

همیشه این روز رو میریم یه کافه خاص..خیلی وقته اون جا میریم..اول یه کم راه میریم و بعد میریم ته ته کافه بغل پنجره میشینیم..از تو کافه پارک معلومه و آدم هایی که رد میشند..برای رسیدن به کافه باید یه سری پله رو بریم بالا و از اون جا در ورودی کافه معلومه..با اون صندلی های چوبیش..با اون بوی قهوه همیشگیش..

کافه برامون هم حس خوب داره و هم بد..توش هم خندیدیم و هم گریه کردیم..دعوا کردیم توش و برای هم جشن گرفتیم..خلاصه کافه ماست..میریم توش حس نمیکنیم جای غریبه اومدیم..برای همین هم هست همیشه اون جا میریم..نه چون کیک خوبی داره..نه چون قهوه اش حرف نداره..میریم اون جا چون همیشه رفتیم و این همیشگی بودن برای ما خوبه..خودمون به نتیجه رسیدیم که بهتره برای خودمون فرهنگ خودمون رو داشته باشیم..مثلا این هم شده فرهنگ کافه رفتن ما..همیشه یک جا..

نه که جای دیگه نرفته باشیم..نه..رفتیم..اما دونفره نبودیم..یا رفتیم که امتحان کرده باشیم..نرفتیم که حرف زده باشیم..نرفتیم که معاشرت کرده باشیم..این معاشرت هم فرهنگ خودش رو داره..اصلا فرهنگ داشتم خوبه و این فرهنگ دونفره ما کلی تبصره و قانون داره برای خودش..

ساعت رو نگاه میکنم..ترافیک جلو روم..فکر میکنم چه جوری میاد..آخه روزهای خاص باید خاص بود..این خاص بودن هم مثل همیشگی بودن برامون مهمه..مثلا یک بار برای خاص بودن با کروات اومد و یک بار هم سازش رو آورد..آورد که بزنه..توی کافه..باورم نمیشد که میخواد این کارو بکنه اما کرد..اون قدر هم تو کافه همیشگی شدیم که دیگه کسی بهمون نمیگه کاری بکنید یا نکنید..پس ساز زد و من نگاش کردم..

من همیشه برای روز خاص قرمز میپوشم..قرمز هم رنگ خاصیه..طبق فرهنگ ما وقتی خوشحالیم باید نشون بدیم خوشحالیم..زبونی و روحیه ای..باید آدم ها با دیدنمون بفهمن خوشحالیم..ما به رنگ ها اهمیت میدیم..یعنی همون قدر که تو عزا مشکی رنگ خوبیه..برای خوشحالی هم قرمز رنگ خوبیه..من هم قرمز میپوشم..دستبند نخی میبندم..هر روز خاص یکی بیشتر..حالا 7 تا دستبند خاص نخی دارم..رنگی رنگین و باعث میشن یادم باشه 7 تا اتفاق خاص افتاده..

نزدیک میشم به خیابون..دلهره میگیرم که اگه جای پارک نباشه چی که همون لحظه یه پژو میاد بیرون..وایمیستم پشتش که برم تو جای پارک..از اون آدم های آرومه..من هم تا اون بخواد قفل فرمون رو باز کنه و ماشین رو روشن کنه اینه رو میکشم سمت خودم..موهام رو درست میکنم و رژم رو نگاه میکنم و چشم هام رو دقیق میشم که یه وقت خط چشمم پخش نشده باشه..بعد لبخند میزنم..همه دنیا یک دفعه آروم میشه..به خودم میگم رسیدم..آینه رو میدم سرجاش..راننده پژو هنوز درگیر دنده عوض کردنه که از دور میبینمش..بعد 3 سال دیگه ایستاده اش هم از دور برام قابل تشخیصه..روش به اون طرفه..من رو نمیبینه..اما مشکی پوشیده..سر تا پا مشکی پوشیده..

ادامه دارد..


نوشته ی گلی در ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/٢/٧


دوباره

اصلا یادم نمیاد آخرین باری که تصمیم گرفتم بنویسم چه حسی داشتم برای نوشتن و حالا که دلم میخواد دوباره بنویسم چی می میخوام بنویسم که شروع کردم...

داستان نویس خوبی نیستم..بلد نیستم قصه بسازم و پروشش بدم..زمانی فکر میکردم بلدم و میتونم..شروع میکردم به نوشتن و هر چی تو ذهنم می اومد رو مینوشتم و اسمش رو میذاشتم داستان..تخیل بود..اما بی اغراق هر چی نوشتم به نحوی بازیگر اصلیش خودم بودم..انگار بلد نیاشم شخصیتی جز خودم بسازم برای داستان هام، تو همه داستان هام خودم رو مرتب تکرار کردم..شاید وقتی آقای داستانم نویس گفت دست از این داستانهای اول شخص احساسی بردار فهمیده بود من چه داستان نویس بی داستانیم و میخواست به من هم ثابت کنه که بلد نیستم جز از خودم و برای خودم برای کس دیگه چیزی بنویسم خوندنی..

دلم میخواست بلد بودم چیزی بنویسم که خوندنی باشه و باعث بشم شخصیتی خلق بشه دوست داشتنی و یا حتی نفرت انگیز..دوست دارم خونده بشم..حس عجیبه..نه؟

خلاصه که خواستم بعد مدت ها بنویسم..شاید دوباره مثل سابق بشم همون خودنویس (نوشتن از شخصیتی شبیه خودم).. اما میخوام شروع کنم چون تا شروع نکنم که چیزی به وجود نمیاد..میاد؟

فعلا هم همین کافیه!

تا بعد...


نوشته ی گلی در ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٢/۱٦


نقطه سر خط..

42-17548755 - Torn Photograph of Couple

با دیدن اسمش جا خوردم..فکر کردم یعنی این خود اوست ..مثل خوابی می ماند که تعبیر شده باشد..تا چند لحظه تنها روشن و خاموش شدن موبایل را نگاه کردم و بعد ..

..الو..

صدای لرزان و مردانه اش از پشت تلفن آمد..قلبم شروع کرد به تپیدن..انگار هر ثانیه کش می آمد و طول می کشید..حتی جرات نداشتم آب دهانم را قورت دهم..

...سلام،بله، ممنون..تو خوبی؟

میدانستم پشت این صدا و این زنگ خوردن بعد این همه بی خبری، خبری است که میخواهد من هم بدانم..اما جرات نداشتم بپرسم..تنها گوش میدادم به طنین صدای مردی که روزگاری نه چندان دور حاضر بودم برایش همه چیزم را هم بدهم..

میخواست مرا ببیند..این لحظه را بارها و بارها پیش خود مرور کرده بودم و جوابم همیشه یکسان بود..نه ..اما وقتی پرسید ..دیگر مجالی برای فکر کردن به تمام تصمیم های قدیم ندادم..

...حتما، کی؟

نمیدانستم چرا نپرسیدم چرا..چرا گله ای نکردم و چرا حرفی نزدم که نشان دهم قلبم را شکسته است..شاید طنین غم انگیز صدایش بود و یا علتی که در ذهنم تکرار کنان میخواند: " گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ..چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی"..

وقتی خداحافظی کرد.. گوشی را قطع کردم اما نمیتوانستم تکان بخورم..انگار تمام بدنم را به زمین میخ کوب کرده باشند قدرت نداشتم حرکت کنم..منطقم بیدار شده بود و تکرار کنان میگفت چرا..وجدانم برای خودش داد میکشید و قلبم دردآلود می تپید..غرورم تکه تکه شدنش را یادآوری میکرد و من میان این هیاهو ایستاده بودم و روی موبایل دست میکشیدم و فکر میکردم نکند خواب دیده باشم و مرتب چک میکردم آیا آخرین نفر اوست یا نه..و همیشه او بود..اسمش درشت روی صفحه موبایل خودنمایی میکرد..خودش زنگ زده بود..دلم میخواست زمان را برمی گرداندم تا بار دیگر صدایش را بشنوم..صدایی که مدت ها شب ها خوابم میکرد و روزها بیدارم میکرد..نمیدانم چرا آن لحظه هیچ تصویر بدی به یاد نیاوردم..به یاد نیاوردم این همان صدایی بود که مرا تنها کرد. و یا این همان صدایی بود که به جای طنین دوستت دارم های هر روزه اش غرورم را پایمال کرد..اما نه ...مثل دختر بچه ای چهارده ساله قلبم دوباره به تپش افتاده بود و دست هایم یخ کرده بود..آخر او رضای من بود و که می توانست انکار کند دوستت دارم هایم را که تنها برای او بود و بس..

بالاخره توان پیدا کردم خودم را روی تخت بیاندازم و فکر کنم چه کرده ام..گوشی در دستم بود که چشم هایم را بستم تا به یاد بیاورم همه آن چه فراموش کرده بودم و فکر کنم ممکن است دلیل دیدارش چه باشد..

با صدای گوش خراش موبایل از خواب بیدار شدم..گوشی هنوز در دستم بود..نگاه کردم..سارا بود..دوست چندین و چند ساله و مسبب آشنایی ما..با خودم فکر کردم او دیگر چه کار دارد..

...سلام خانوم..چطوری؟خوبی؟

لحن نگرانش آزارم میداد..میفهمیدم چیزی شده که میخواهد بگوید اما نمی تواند و این دست و آن دست میکند تا بگوید...دلهره تمام وجودم را پر کرد..آخر گفت از رضا خبر داری؟

نمیدانستم چه بگویم..بگویم زنگ زده است و قرار است ببینمش یا نه..تنها گفتم:

...چطور؟

کمی آرام گرفت..گفت آمده..١ ماهی می شود..دیشب هم میخواسته خودش را بکشد..مادرش جلویش را گرفته..جا خورده بودم..رضای من میخواست خودش را بکشد..آخر چرا..نمیفهمیدم..میدانستم بعد من ایران نمانده بود و رفته بود..نه توانسته بود بی من بماند و نه آن دخترهای پاپتی برایش دیگر جلوه داشتند که در کنارشان بماند..٣ سالی می شد که رفته بود و میدانستم سخت مشغول کار است..و هر چند هنوز به طور رسمی زنش بودم اما انتظار داشتم زن گرفته باشد..و آمدن یکباره اش به ایران و زنگ زدنش به خودم را هم نمی توانستم توجیه کنم چه برسد به آن که فکر کنم خیال خودکشی هم داشته..

آخر گفت..میدانی که هنوز می پرستت؟

نمیدانستم چه جوابی بدهم..جه کسی میدانست رضای من با من چه کرد..چه کسی می دانست من با رضایم چه کردم..خام بودیم و جوان اما هیچ کس منکر عشق هایمان نبود..حتی روز جدایی..خودمان هم میدانستیم برای هم خواهیم مرد..اما دیدن آن موجودات تو خالی زیبا رضا را کور کرد و مرا از تحمل خارج..او رفت به امید آن که برگردد و شناسنامه اش را هم از من پاک نکرد..من هم که نه میتوانستم فراموشش کنم و نه میخواستم.. قبول کردم به نام شوهر باشد اما نه در خانه..مدت ها نامه های پشیمانی اش را می دیدم که از این دست و آن دست به دستم می رسید..اما رضای من آن رضایی نبود که خانه مان را ساخته باشیم..و خوب با بخشیده شدنش چیزی درست نمی شد..کج خلق شده بود و دم دمی مزاج..زیبایی عروسک های تو خالی اطرافش هم پایش را لغزانده بود و غرورش هم اجازه نمیداد بی اجازه من داخل خانه شود..مادرش هم خانه راهش نمیداد و همین بی آبرویی هایش باعث شد برود..برود بی آن که فکر کند دارد گناه بزرگ تری میکند که زنش را تنها رها میکند به خیال بیگانگان..

گم گشتگی هایم بعد رفتنش و دل داری های مادرش دردی از من دوا نمیکرد..روزگار سفیدم یکباره سیاه شده بود و به سرعت این سیاهی در زندگیم رنگ می دواند و همه چیز را نابود میکرد..شاید مادرش هم خودش را مقصر میدید که مرتب پیشم می ماند..آخر عروس جوانش تا ماه ها حتی نای راه رفتن هم نداشت..نمیتوانستم باور کنم رضای من رفته و من باید تنها بار زندگی دونفره مان را به دوش بکشم..

روزها و روزها تمام زندگیمان را مرور کرده بودم تا بدانم اشتباه از من بود یا او..من مقصر تر بودم یا او..اما هیچ کدام فرقی در احوالم نمیکرد..رضای من دیگر نبود و هیچ کس خبری از او نداشت..تا آن که نامه اش رسید که آن قدر کار میکند تا بتوانم ببخشمش و برمیگردد..نه آدرسی گذاشته بود و نه نقطه تماسی..انگار که نه برای من که برای خودش رفته است تا تنبیه شود..

این نامه نه مرا از دلهره خارج کرد و نه زندگیم را بهتر..رضایم را از دست رفته می دیدم و تمام شده..اما این نامه باعث شد دوباره به زندگی برگردم و خودم را مشغول نگاه دارم..

پرسیدم:

...چرا خودکشی؟

آسمان ریسمان برایم بافت تا آخر بگوید مرا دیده است که شکسته شده ام..مرا دیده است و کنترل از دستش خارج شده.. و چون فکر میکرده نبخشیده ام خواسته تا حداقل مرا از وجود خودش رها کند..نمیدانستم چه بگویم..رضای من این قدر بی فکر شده بود که فکر میکرد نبودش مرا رها میکند..باور نمیکردم..میگفت به مادرش گفته دیگر بی من نمیتواند ادامه دهد..آن قدر گفت تا دیگر گیج شده بودم..دیگر نه حرف های او را می شنیدم و نه آسمان ریسمان هایش را برای زنگ زدن مادرش به او برای صلاح و مشورت..تمام زندگی ام در این ٣ سال از جلوی چشمانم میگذشت...گفت نمیخواهی که دوباره ببینیش؟

...نمیدانم..

میدانستم هنوز ته مانده ای از آن غرور جوانی دارم که مدت ها محکومش کرده ام..میدانستم هنوز هم ممکن است رضای من آن رضایی نباید که داشتم..شاید دیگر هیچ وقت هم آن رضا نشود..اما هر چه بود او رضای من بود و بعد ٣ سال خوب میدانستم مسئولش هستم و باید در قبال داشتنش هم بهایی می پرداختم..خودم را مقصر میدیدم..حتی مقصر تر از نامردی های او..

گوشی را که قطع کردم خوب میدانستم کجا باید بروم..خوب میدانستم زندگی آن قدر ها کامل نیست که من به دنبال کمالش بگردم..میدانستم من هنوز هم میتوانم به کسی که دوست دارم شانس دوباره بودن بدهم..لباس پوشیدم و در را باز کردم که جلو در ایستاده دیدمش..جا خوردم..ته ریش داشت و زیر چشم هایش گود افتاده بود..قرمزی چشم هایش و لاغری بدنش ذهنم را آشفت..تو دست هایش پر از گل بود..خودش را روی زمین انداخت..٣ سال پیش از جلوی چشمهایم به سرعت رد شد..روزی که قرار شد دیگر داخل خانه نیاید..ایستاد و نگاهم کرد...آن روز قبول کرد و رفت...صدای گام هایش را هنوز می شنوم..و فریاد مادرش را که میگفت کجا میروی..و آن صدای کذایی تلفن که مرتب زنگ میخورد و او را از من دور و دورتر میکرد...دستش را گرفتم و بلندش کردم..بدن لرزان و دست های یخ کرده اش را گرفتم و آوردمش داخل..دیگر خانه ام بی او لطفی نداشت...تاوان جوانی و خامیمان را هم من و هم او پرداخته بودیم..دیگر نیازی به مرور خاطرات قدیم نبود باید دوباره شروع می کردیم..


نوشته ی گلی در ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱


جرات

42-20358831 - Serious Woman Looking Through Window With Rain Running Down

آروم رانندگی میکنی..قطره های بارون روی شیشه لیز میخورند و من از سرما خودم رو جمع میکنم..نگاهم میکنی و بعد درجه بخاری رو بیشتر میکنی..مثل سال ها پیش دستت رو عقب میبری و کتت رو میاری جلو و میگی بپوشش..میام جلو و می اندای روی شونه هام..عطرت می پیچه توی نفس هام..کتت رو دور خودم می پیچم..همیشه عاشق این توجه هات بودم..کارهایی که بدون خواست من انجام می دادی و برام ارزششون از هر چیزی بیشتر بود..اما حالا نمیتونستم اون قدر غرق لذت بشم..حالا دیگه فقط من و تو نبودیم..

 لبخند می زنی و دوباره جلو رو نگاه میکنی..نگاهت میکنم..هنوز همون آدمی..حتی خط های زیر چشم و تارای سفید رنگ لای موهات چیزی رو عوض نکرده..برق چشمهات هنوز هم میتونه من رو دیوونه کنه..دستت رو میذاری روی دستم..حلقه طلایی رنگم درد میگیره..انگار تنها چیزی که من رو به واقعیت متصل می کنه همون باشه، نگاهش میکنم..دستت رو که روش میبینم نا خود آگاه یخ میکنم..متوحه سرمام میشی و دستت رو روی دستم می مالی..بغض گلوم رو میگیره..به خیابون نگاه میکنم..به آدم هایی که با عجله این طرف و اون طرف میدون..به زنی که دخترش رو بغل گرفته و کتش رو بالای سر دختر نگه داشته و منتظر تاکسیه..مردی که چترش رو به زور هم نمیتونه باز کنه..و دو دختر جوان که انگار برای اولین بار باشه که بارون رو میبینند قهقه میزنند و میخندند..

-چرا این جوری میدوی؟

+ تو که نمیخوای اون جا وایسی زیر باورن؟پس بدو..

_عزیزم بیا این جا..من که چتر دارم، چرا مثل دختر بچه ها بد بدو میکنی؟

+ تمام لذت بارون به خیس شدنشه..نگو دلت نمیخواد خیس بشی..

_ پس چرا میدوی؟

+ آخه اگه ندوم که مردم فکر می کنن خل شدم..

_یعنی الان این جوری فکر نمیکنن؟

برمیگردم به سمتت..نگاهم میکنی..گرم شدی؟..بهترم،مرسی..یادته اون روز رو که با هم تو خیابون تا دانشگاه دویدیم؟انگار مال صد سال پیش باشه..یادش به خیر..چند سالت بود اون موقع؟..فکر میکنم..میگم ٢١ سالم بود و بعد دستم رو به بهونه درست کردن کت از زیر دستت در میارم..بر میگردی سمتم..

- چی شده؟

+هیچی..

+ناراحت شدی از قدیم گفتم؟

- نه اصلا..

+تو مشکلت چیه؟

به دست چپت رو که روی فرمونه نگاه میکنم..حلقه طلایی رنگ چشمم رو میزنه..نگاهم رو ازصورتت که داره باتعجب نگاهم میکنه می دزدم و دوباره خیابون رو نگاه میکنم..

- تو تنها مشکلت زن من که نیست، هست؟

تو سرم هزار تا سوال موج میزنه..چرا رفت..چرا برگشت.تقصیر کی بود..چی شد؟..نمیفهمم..سکوت می کنم..

-زن من رو بهونه نکن..تو که خوب میدونی من چقدر تو رو دوست دارم و داشتم..تو که نمیدونی تو این چند سال به من چی گذشته..میدونی؟

از طرز حرف زدنت منزجر میشم..فکر میکنم اون زن بدبخت چه گناهی داشته که این وسط گیر افتاده؟شوهر من چقدر مقصر بوده که این جوری بخوام باهاش رفتار کنم..

دستش رو به طرفم میاره و دستم رو میگیره..سعی میکنم دستم رو از زیر دستش بکشم بیرون..بر میگرده به طرفم و نگاهم میکنه..

- تو میدونی اون زن چه بلایی سر من آورده؟

میدونستم..زنش یه آدم تازه به دوران رسیده بود که از بعد ازدواج حسابی سر هر چیزی آزارش داده بود و برای به رخ کشیدن زندگیش به اون مثل یه کیسه پول نگاه میکرد و با هزار مرد دیگه رابطه داشت بدون این که حتی بخواد از این قضیه ناراحت باشه..

اشک تو چشم هاش جمع شده بود..فکر کردم مقصر کی بود..

+اما من مثل زن تو نیستم..پس سعی نکن من رو هم از زندگیم بندازی!

خوب میدونستم دارم خودم رو هم بازی میدم..چه برسه به اون رو..تمام وجودم وابسته به اون بود اما باید قبول میکردم که بین من و او همه چیز تموم شده و دیگه بین ما چیزی باقی نمونده..ما همه چیزی رو که زمانی بینمون بود از بین برده بودیم..

راهنما میزنی و کنار خیابون نگه میداری.سرت رو میذاری روی فرمون و شروع میکنی به گریه کردن..دستم رو میذارم پشتت..

+آروم باش..

-چه جوری اروم باشم؟ وقتی بعد سال ها دوباره پیدات کردم اما باز هم نمیتونم با تو باشم؟

بغض گلوم رو فشار میده..اشک هام سرازیر میشن..آروم گریه میکنم..

+پروازت الان میره ها..چرا وایسادی؟

-نمی تونم برم مامان..کجا برم؟

+تو که برای همیشه نمیری، فقط میری که حالو هوات عوض شه..زود برمی گردی!

- بدون رضا چه جوری برم؟چه جوری برگردم؟

نگاهت می کنم..سرت رو از روی فرمون بلند میکنی..چشم های قرمز شده ات رو نگاه میکنم و از روی داشبورد دستمال برمیدارم و می کشم رو صورتت..دستم رو میگیری و می بوسی..

اشک هام رو پاک میکنم..سرت رو بر میگردونی سمت خیابون..

-میدونم تاوان چی رو دارم میدم..این من بودم که باعث شدم تو از ایران بری..حالا هم نمیتونم ازت بخوام بمونی، میتونم؟

سرم رو می اندازم پایین..سوال همه این سال ها تو ذهنم تکرار میشه.." چرا نیومدی دنبالم؟"..چرا اون جوری تنهام گذاشتی که مجبور شم برم؟..

صدای زنگ موبایلت بلند میشه..صدا از توی کتت میاد..دستم رو میکنم تو جیبت و موبایل روبیرون میارم..اسم زنت رو میبینم..و میدم دستت..

گوشی رو ام میگیری..نگاه میکنی و بعد جواب میدی:

-سلام .. مرسی..تو خیابونم..عصری میرم میگیرم برات..الان سر کارم نمیتونم بیشتر از این حرف بزنم..شب میبینمت..خداحافط..

گوشی رو قطع میکنی..میخوای چیزی بگی که کتت رو از روی دوشم برمیدارم و میذارم عقب..حالا خوب میفهمم چرا نیومدی؟..تو هیچ وقت جرات با من بودن رو نداشتی..چه حالا و چه اون موقع..تو هیچ وقت جرات به دست آوردن من رو نمیتونی به دست بیاری..

در ماشین رو باز میکنم..باتعجب نگاهم میکنی..

-نرو..من بدون تو چی کار کنم؟من تازه پیدات کردم..

در ماشین رو می بندم..دست چپم رو بالا میارم و حلقه طلایی رنگی که الان لبخند میزنه رو نشونت میدم..و تو بارون شروع میکنم به دویدن..از پیچ خیابون که رد میشم حلقه رو نگاه میکنم و لبخند میزنم..با خودم فکر میکنم تنها تو بودی که جرات با موندن رو داشتی و داری..همون لحظه موبایلم زنگ میخوره...

سلام..خوبی؟..مرسی خوبم..بله من دیگه اینجا کاری ندارم میتونیم بلیط ها رو اکی کنیم و برای همیشه بریم..راستی مرسی که اومدیم عزیزم..بعدا برات میگم چی شده..الان تو راه خونه ام..میبینمت..


نوشته ی گلی در ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٩/٢٧


1

42-15299908 - Young Couple

وقتی تو چشم هام نگاه میکنی و میگی بخند فکر میکنم چقدر من رو می شناسی..با خودم میگم کم..تو میگی زیاد..من فکر میکنم زیاد..تو فکر میکنی کم..میری تو فکر..من هم..بعد دستم رو میگیری و ضبط رو روشن میکنی..میخونه:.... باهاش میخونی:....

نمیدونم تو خیلی گرمی..یا من خیلی سرد نبودم..گرم میشم..ذوب میشم..نگاهت میکنم که میخندی..لبخند میزنم..گلوم می سوزه..میفهمی..ناراحت میشی..میگی: قول داده بودی نه؟..میگم قول دادم..قول قول..میگی پس اذیت نکن خودت رو..دنیا اون قدرها هم که تو فکر میکنی بد نیست..فکر میکنم منظورت از دنیا خودته؟..نمیدونم تو جادوگری یا این صورت منه که همه حرف هام رو داد میزنه..میگی:میدونی که منظورم خودمم..دیگه گلوم درد نمیکنه..لبخند میزنم..میگی فکرشم نکن..ثابت میکنم بهت..به هیچی فکر نمیکنم..صدای ضبط رو بلند میکنم و میخونم باهاش:....


نوشته ی گلی در ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/۱٢


اگر چه روبرویی مثل آینه با من..

42-19211447 - Young Woman Reading and Sunbathing

خیلی وقت است میبینمش..حالا از دور شاید..حالا شاید هم دزدکی گاهی..میبینم چه طور بر خود می پیچد اما غرورش را نمیشکند..میبینمش که چطور خودش را هم فریب میدهد و خوب میداند فریب دادن خودش زجر بزرگ تری است..

بگذر ز من ای آشنا..چون از تو من دیگر گذشتم..

گفتم که می شناسمش..خیلی خوب هم می شناسمش..مدت هاست نگاهش کرده ام..سنجیده ام رفتارش را..و خوب میدانم این چهره ی خندان مثل رنگ نقاشی است..کافی است بشوریش تا ببینی زیر این همه رنگارنگی فقط صفحه ی سفیدی است..بی ریاست..چشم هایش گاهی برق شیطنت دارند اما محجوب تر از آن است که هر جا و پیش هر کسی شیطنت کند..در خودش نگاه میدارد و بعد ها غصه میخورد که چرا نمیتواند..دیدمش که می گویم ها..لحظه های شیطنیش را دیدم..جایی که تند تند حرف میزند و خنده هایش بلند میشوند..طوری که این صورت ساکت و آرام انگار مال زمان دیگر و کس دیگری بوده است..اصلا گویی پر رو میشود..همان که نبود..همان که دیده ام که میخواهد باشد اما نمیتواند..حتی دیده ام خوب هم دلیل میآورد چرا باید آن گونه شد و چرا نباید این گونه..

دیگر تو هم بیگانه شو..چون دیگران با سرگذشتم..

خوب میدانم چقدر ضعیف است و گاهی حتی جرات نمیکند بگوید چه میخواهد..حتی جرات نمیکند آن چه میخواهد را از دنیا طلب کند..آروزهایش شیرین است..چشیده ام که میگویم..وقتی حرفشان را میزند حتی دهان تو هم شیرین میشود..دلت قنج میرود و گویی دیگر در این دوران نیستی..اما افسوس که خودش هم ازدور نگاهشان میکند..میدانی که چه میگویم..نزدیک بودنشان را خودش هم نمیبیند..برایش قصه ایست که باید شبانگاهان بگوید تا بخوابد انگار..از آن ها که به خوبی و خوشی تمام میشوند که نکند فکرت را مشغول کنند که چرا..

میخواهم عشقت در دل بمیرد..میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد..

دنبال پشتوانه ایست که تکیه گاهش باشد..اما خوب میدانم این تکیه گاه هم بهانه است..خودش هم خوب میداند که تکیه گاهی محکم تر از خودش نیست..دوره ای به آن پی می برد و بعد انگار دوباره فراموشش شده باشد تکیه میکند و ضربه میخورد..دیده ام که میگویم ها..میداند قدرتش را دارد اما باز هم تکیه میکند تا وقتی تکیه گاهش رفت زمین بخورد و از درد به خودش بپیچد..دیده ام که حتی نشسته است روی زمین و زار زار گریسته است..بارها خواسته ام نشانش بدهم بزرگ است و قوی..بی محلیش کرده ام..اما نفهمیده که دست های خودش را باید بر زمین بگذارد تا بلند شود بی آن که نیازمند دست دیگری باشد..دیده ام که مدت ها نشسته است و حیران نگاه کرده است..دیده ام چه ساده فریب خورده است و متعجب از بازی روزگار گریسته است..

هر عشقی میمیرد..آغوشی میگیرد..عشق تو نمیمیرد..

آدم خوبی است..یا حداقل خودش که این گونه فکر میکند..قلب بزرگی دارد و نمیخواهد دلی را بشکند..اما این گونه هم نیست که نشکسته باشد..وقتی زخم میخورد دردهایش را جمع میکند و یکباره بیرون میریزد..خودش هم میداند کار خوبی نمیکند اما عادت کرده است..میگوید عادت چیز بدی است و بدتر از آن سعی در ترک آن است..چون دیگر همان که بلد بودی را هم شک میکنی بلدی یا نه..

خوب میدانم این روزها تنهاست..نه این که اطرافش را خالی کرده باشند و یا کسی نباشد..دیده ام که آدم ها را میبیند و با آن ها میخندد و حرف میزند..گاهی حتی یادش میرود تنهاست و دلش هم صحبتی میخواهد..آن روز شنیدم که تایید هم میکرد..اما مغرور است..نمیدانم چرا..خودش را آزار میدهد..دلش با هر کسی آرام نمیگیرد..نه که نتواند ها..فکر میکند میتواند با آن ها بگوید و بخندد اما آن ها مال او نیستند..شاید هم حق با اوست..شاید باید به همین بسنده کند که با آدم ها از دور بگوید و بخندد و با آن ها حرف بزند..حتی از دور دوستشان بدارد..خوب ترسیده است.. و ترس هم چیز بدی است..شاید هم این دوری ها از ترس نیست..اما نمی خواهد اسمی برایشان بذارد..شاید هم میخواهد خودش را فریب دهد..که خوب میداند فریب دادن خودش زجر بزرگ تری است..

باور کن بعد از تو..دیگری در قلبم..جایت را نمیگیرد..

اما من یک چیز را در موردش خوب میدانم..آن هم این که نمیتوانم دوستش نداشته باشم..حتی اگر بد باشد..حتی اگر در حقم بدی کند..دوستش دارم..خیلی زیاد هم دوستش دارم!


نوشته ی گلی در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/۱٤


نقطه سفید

42-17182093 - Facial Cream on Woman's Hand

نگاهت کردم..ایستاده بودی پیش پدرم..کت سفیدی که با هم خریده بودیم رو تنت کرده بودی و حسابی به خودت رسیده بودی..فقط روی گردنت یه نقطه سفید جا مونده بود..آخه یادته که ..اون اوایل همیشه وقتی ریشت رو میزدی و میامدی پیشم صورتت خشک خشک بود..واسه همین یه کرم خریدم گذاشتم تو ماشینت و بهت گفتم اگه یه بار دیگه بیای پیشم و صورتت این جوری معذب باشه پیشت نمیشینم..و بعد اون ماجرای نقطه بازی ای که رو صورتت راه انداختم و پوستت سفید سفید شد دیگه هر دفعه یادت میموند که کرم رو بزنی و هر دفعه سوار ماشین میشدم علاوه بر بوی ادکلن همیشگیت بوی کرم من هم میامد و این بو بهترین حس های دنیا رو به من میداد..

مادرم آروم به طرفم اومد:

- چرا این جوری نگاهش میکنی ؟

+باورم نمیشه تا چند لحظه ی دیگه همه چیز تموم میشه..

- کی گفته تموم میشه دختر؟ تازه همه چیز قراره شروع بشه..

راست میگفت..قرار بود همه چی شروع بشه..روز اول که همدیگر رو تو فرودگاه دیدیم تو گفتی اگه یه بار دیگه همدیگرو ببینیم زندگیمون برای همیشه عوض میشه اگر هم ندیدیم من تو رو یادم می مونه به عنوان زیباترین غریبه ای که برای کمک به من از پروازش جا موند..

-خانم شما میدونید پرواز ٨٣٢ رو از کجا باید برم؟

+بله، شما هم ایرانی هستید؟من هم با همون پرواز میخوام برم..اما هنوز اعلام نشده باید از کدوم گیت بریم..بهتره همین جا منتظر بمونید..

_مرسی خانم..میشه من هم همراهتون بیام؟

+نخیر..

_من فقط همراهتون میام..آخه خیلی خوبه که آدم تو مسیری که داره میره حتی اگه حرفی هم زده نشه همراهی داشته باشه..حداقل حالا که تو یه جهت داریم میریم اجازه بدید همراهتون باشم..تو این کشور من هم مثل شما غریبم..

+من جایی کار دارم..شما همین جا منتظر بمونید تا متوجه شماره گیت بشید..

_الان که دارم فکر میکنم میبینیم من هم هنور یه کم کار دارم..

هیچ وقت فکر نمیکردم اون پسری که باعث شد از پرواز جا بمونم با حرف هاش..کسی که برای فرار ازش ١٠ دور دور فرودگاه چرخیدم همون کسی باشه که تا چند لحظه دیگه زندگیمون برای همیشه به هم گره میخوره..کسی که بعد جا موندن از پرواز نمیدونم با چه روشی تونست یه بلیط برای پرواز بعد برام بگیره و یکدفعه ناپدید بشه و ازش فقط یه دستبند تو دستم بمونه..

- این دستبند رو میبینید؟این دستنبد زندگی آدم رو میتونه عوض کنه.میخواید امتحانش کنید؟

+مرسی..پس حالا من دیگه این دستبند رو بهتون نمیدم تا وقتی مشخص نکنید این بلیط رو از کجا گیر آوردید؟

_دست کم نگیرید، من هنوز اون قدر عرضه دارم که کارم لنگ نمونه.

+پس چرا گیت رو گم کرده بودید؟

-مصلحت ایجاب کرده بود، اما دیگه من برم..شما هم برید که از این پرواز جا نمونید.

حالا که به این دستبند نگاه میکنم میفهمم چرا میگفتی زندگی رو عوض می کنه..این چهار تا دونه نخ رنگی که به هم تابیده شدند..باعث شد من بتونم تو اون کشور غریب بعد چند روز تو رو پیدا کنم و تنها نمونم..

- نمیخوای بیای بالا خانومی؟نکنه پشیمون شدی؟اگه شدی بگو ها..دوتایی در میریم با هم..

+میخوای فرار کنی؟

_من بدون تو بهشتم نمیرم..کجا فرار کنم؟

دستم رو محکم گرفتی توی دست هات و طبق عادت بردی سمت صورتت و بوسیدی..و با هم از پله های محضر بالا رفتیم..

اون روز از تموم شدن زیبایی های رابطمون و عوض شدنش میترسیدم اما تو همه ی این سال ها هر روز صبح دیدن دستبند تو دستم و نقطه های سفید رنگ روی صورتت بهم ثابت میکنه اشتباه میکردم!


نوشته ی گلی در ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٧/٩


تابلوی امید

42-16145515 - Bouquet of White Roses

در آینه که نگاه میکنم روزهایی را میبینم که رفته اند..غصه آن ها را می خورم..فکر میکنم چقدر راضی بوده اند از این که در آن ها نقشی داشته ام که شاید دلچسبشان نبوده باشد..به آن ها فکر میکنم و بعد چشم هایم را میبینم..ملتمسانه نگاهم میکنند..انگار دردی در درونم میپیچد و نمیخواهم به روی خودم بیاورم و کار چشم هایم همین شده است..نمایش آن چه در درون است..گاهی اوقات فریاد میزنند..قسم میخورم فریادهای ملتمسانه شان را هم شنیده ام..گاهی اوقات میخواهند بخندند اما تنها پوزخند میزنند..با این حال خوب میدانند که دوستشان دارم..روزهایی بود که همدیگر را نگاه میکردیم و میکشیدیم..اما حالا دیگر خیلی گذشته است..زخم هایم کهنه تر شده اند....آن قدر که حتی دیگر نمیخواهند با کشیده شدن لبخندی بزنند..

دست هایم هم این گونه اند..آن ها را که میبینم لبخند میزنم شاید بیشتر دوستم بدارند..اما آن ها هم از خودشان غافل شده اند..سرد میشوند و گرم کردنشان دیگر کار من نیست..آن ها هم کارشان همین شده است..نشان دادن سرمای درونم..نشانم میدهند که دارم از درون میلرزم اما من میخواهم گولشان بزنم..که نمیشود..آن ها هیچ وقت گول بازی های من را نخورده اند..خستگی هاشان را و بیحوصلگی هایشان را چاره نیستم..خوب میدانم..

دیگر نه نقش هایم رنگی دارد و نه طرح هایم حسی..تنها صفحات را پر میکنم از رنگ های تیره و بعد برای گول خوردنشان و نشان دادن نور..سوراخ هایی ایجاد میکنم روی آن ها..گاهی کشیده تر و بلندتر و گاهی گردتر و پر رنگ تر..اما باز هم فرقی نمیکند..هرگز قالب نمیشوند..جنگ نابرابری است..سیاهی ها قی میکنند و رنگشان سفیدی ها را هم می پوشاند..

گاهی شک میکنم نکند بوم هایم سیاه شده باشند که سفیدی اثری رویشان ندارد..شاید هم زیر تمام سفیدی خیره کنندشان تنها همان یک رنگ سیاه است که به این راحتی می پذیرندش..اما خوب میدانم همه این حرف ها هم بهانه است برای قبول نکردن سیاهی هایی که خودم بر زندگی نقش میزنم..

راست می گویند که برای نقاشی باید حسی داشت تا منتقل کرد..اما برای من همیشه تنها یک حس متجلی میشود..حسی که تابلوهایم پر میکنند..نمایشگاه هایم نام مرگ گرفته اند..آدم های عجیبی برای دیدنشان میآیند و مدت ها بر سرشان حرف میزنند و من تنها نگاهشان میکنم..نمیفهمم چرا این قدر پیچیده اش میکنند..نقطه های درخشانی را که وسط آن همه نقش های سیاه در هم پیچیده وجود دارد را امید صدا میزنند..اما من که میدانم آن نور چیست..آن همان نقطه امیدی بود و با دور شدنش مرا بیشتر در این مرداب سیاه فرو برد..اما چیزی نمی گویم..خوب میدانم آن مرد که تابلویم را به خاطر آن نور درخشانش خرید هرگز تصورش را هم نمیکرد امید را نخریده است..گذاشتم بخرد تا زندگی اش را دگرگون کند..به قول خودش نیازمند امید بود..بابت امید پول خوبی هم داد..

روز آخر نمایشگاهم است و من بی صبرانه منتظر پایان این نمایش دردآلودم..گاهی افراد تنها تابلوهایم را میخرند تا به من و خودشان ثابت کنند که چقدر مرگ را دوست دارند و استقبالش میکنند..اما من خوب میدانم دروغ میگویند و تنها برای متفاوت بودنشان است که دم از مرگ میزنند..وگرنه حاضر نیستند زندگیشان را ارزان بفروشند..وقتی به خانم جوانی که مانتوی رشته رشته ای پوشیده بود و صورتش مملو از رنگ های مختلف بود گفتم برای چه آن تابلو را میخرد؟ جا خورد..خیره نگاهم کرد و بعد تنها برای آن که فکر نکنم چیزی از نقاشی نفهمیده شروع کرد از زمین تا آسمان تمام اطلاعاتش را بیرون ریختن و هزار دلیل آورد که چرا این نقاشی را میخواهد..آخر سر پرسیدم دکوراسیون خانه اش چه رنگی است تا فهمیدم این راه های سیاه و پیچیده با حروف را برای چه میخواهد..لبخندی تحویلش دادم و از اطلاعاتش تشکر کنم..به راستی اگر خودم میخواستم در مورد تابلویم توضیح دهم این مقدار اطلاعات نداشتم که او داشت..آن هم تا این حد آسمان و ریسمانی..درست شبیه مانتویش..

صندلی چوبی که رویش نشسته ام قژ قژ عجیبی دارد و من مرتب در آن تاب میخورم و فکر میکنم با چه مقدار رنگ مشکی دیگر میتوان نمایشگاه بعدی را برگزار کرد..دست هایم از سرما کرخت شده اند و بیحال به هم دیگر میمالمشان.آن گونه که خوب میدانم آن مرد شکم گنده را تنها یاد شادمانی حاصل از درآمدم انداخته و بس ...به گونه ای که در گوش دوست دخترش به طرز زننده اش حرفی زد تا او بگردد و مرا خیره خیره بنگردد و ریزریزکی بخندند ..همین هم شد که در آن لحظه عهد کردم از فکر قسط هایم بیرون بیایم و اعلام کنم امروز تمام تابلوها را به نصف قیمت میفروشم تا مرد شکم گنده بتواند دست و دلبازی اش را به دختر جوان نشان دهد..آخر دختر تنها لحظه ای قبل از آن که این حرف را بگویم نمایشگاه را ترک کرده بود و مرد با عجله تالوی مورد علاقه دختر را خرید..

آخرین تابلو را که فروختم از نمایشگاه خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم..خوب میدانستم اگر شهرت سال های جوانی نبود این روزها دیگر کسی پولی برای تابلو هایم نمیداد و کسی عنوانی هم برایشان انتخاب نمیکرد..

چشم هایم را بستم شاید نوری ببینم و خستگی های تمام این سال های تنهایی را التیام بخشم که مردی با صدای بلند صدایم زد..چشم هام را که باز کردم آن طرف خیابان دیدمش..شناختمش که بود..همان مرد جویای امید بود..دوان دوان به طرفم آمد و یک دسته رز سفید به من هدیه داد و بابت تاخیرش عذرخواهی کرد..نمیفهمدم چه میگوید و از چه تشکر می کند اما دعوتش کردم داخل نمایشگاه شود..

از شنیدن حرف هایش تعجب کردم و لبخندی کم رنگ زدم..مرد فکر میکرد معجزه کرده ام..میگفت تابلوی امیدم کارش را درست کرده است و تجارتش را از ورشکستگی نجات داده است..قسم میخورد که آنروز تنها به دنبال امیدی میگشته تا کارش را بتواند به نحوی سرو سامان دهد و بی اختیار وارد نمایشگاهم شده..

***

نمیدانم چقدر آن روز حرف زد و چگونه گفت..اما دستهایم از آن روز گرم شد..نمایشگاه بعدی را که برگزار کردم در میان هاله ای سیاه رنگ نقش رزی سفید بود..نقشی که این بار معنایش تنها امید بود و بس..


نوشته ی گلی در ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٧/۸


Dream

متن زیر نه داستانه و نه هیچ چیز دیگه..فقط رویاییه که چند وقت قبل تو خواب دیدم و بسیار روم اثر گذاشت و دلم خواست بنویسمش..هر چند چهره ی کسی که به اسم "تو"  تو متن زیر نوشتم رو اصلا یادم نمیاد..

42-17048743 - Young woman Sleeping on Bench

ویلای عجیبی بود..میگفتی مال خودتونه..و من هم میدونستم هست..من و تو تنها بودیم و داشتیم حرف میزدیم و چایی میخوردیم..میدونستم دزدکی باید اون جا اومده باشیم چون وقتی پدر و مادرم رو در آستانه در ویلا دیدم تعجب کردم و ما با هم شروع کردیم به جمع و جور کردن اوضاع ویلا..وقتی داخل شدند با هم پذیرایی کردیم..اون جا بود که فهمیدم پدر و مادرم باید تو رو بشناسند و رفتار ها خیلی خوب بود و این نشون میداد مشکلی با هیچی وجود نداره..حتی با دزدکی اومدن ما به این جا و همه چیز تنها یه دلیل داشت..دلیلی که تو خواب هم برام عجیب بود..نمیدونم چی شد که فهمیدیم همه دوست و آشناهای ما دارن میان ویلای بغلی..و این حرف باعث شد تو و پدر و مادرم کمی با هم درگیر شید..و ماجرای عجیب اون جا بود که اون ها دلیلی که برای من عجیب بود رو نمیدونستند و با این حساب ما باید مخفی می شدیم و هم رو نمیدیدیم ..برای همین پدر و مادرم من رو همراه خودشون بردند ویلای بغل و دیدنت ممنوع اعلام شد و تو هم با اخم قبول کردی..وقتی همه اومدند و موقع خواب شد من تختم رو گذاشتم بغل پنجره و تو رو دزدکی از تو پنجره میدیدم که داری تو خونه چه کار میکنی..تا فهمیدی من اومدم دم پنجره تختت رو آوردی نزدیک پنجره..بادمه همه خوابیدند و من از زیر پتو برات sms میفرستادم..تو هم از اون طرف جوابم رو میدادی و هی موبایلت رو بالا می آوردی و چراغش رو نشونم میدادی که یعنی فرستادم..من هم زیرزیرکی میخندیم و جوابت رو میدادم که یهو مامانم اومد تو ..من خودم رو زدم به خواب و موبایل رو گذاشتم زیر بالشتم که نفهمه..روش رو که بر گردوند بر گشتم سمت پنجره نگات کنم که دیدم موبایلت هی داره خاموش روشن میشه..آروم موبایلم رو از زیر بالشت آوردم بیرون دیدم دارم بهت زنگ میزنم..هم خنده ام گرفته بود و هم میترسیدم مامانم برگرده ببینه تو اون جایی و از موبایلت بفهمه من بیدارم..اما بالاخره مامانم رفت و من با خیال راحت نوشتم چی شده بود که تو اومدی دم پنچره و علامت دادی بیام نزدیک پنچره و بعد بهم نردیون بغل پنجره رو نشون دادی و Sms زدی میای بریم بگردیم؟ که من از پنچره اومدم بیرون و خنده دار این بود که تو هم از پنجره خودت رو انداختی بیرون و اومدی پایین وایسادی تا من که رسیدم نزدیک های زمین آروم بغلم کردی و گذاشتیم رو زمین و دو تایی شروع کردیم به دویدن و خندیدن..روستای جالبی بود..شبیه شمال..پر از درخت و سبزی..اما مطمئنم ایران نبود..چون من خیلی راحت با پیرهن سفید داشتم باهات میدویدم..که یهو رسیدیم به یه بن بست و یه خونه..خواستیم از دیوارش بریم بالا و از نردبونش داشتیم میرفتیم بالا که یه خانوم اومد بیرون و تو خجالت زده نگاش کردی ولی خانومه خندید و دست من رو گرفت و بهمون گفت بریم تو..توی خونه جای عجیبی بود..یه عالمه آدم داشتن کار میکردن..درست یادم نیست شیرینی می پختن و یا یه کار دستی درست میکردن که خانومه میگفت کار خودشونه و اون ها هم این خاطر خیلی معروفن و اون کار رو یاد من و تو هم داد و ما هم شروع کردیم به کمک کردن و خندیدن..اون قدر خندیدم که اشک هام رو اومده بود و دلم درد گرفت بود و تو هم میگفتی صورتت درد گرفته از بس خندیدی..یادمه وقتی داشتیم از در می اومدیم بیرون ..اون خانوم با لبخند برامون آرزوی خوشبختی کرد..یه پیرهن بلند قرمز تنش بود..وقتی اومدیم بیرون هوا سایه روشن و نزدیک های صبح بود و آخرین چیزی که یادمه این بود که من دست تو دست تو داشتم تو یه سبزه زار میدویدم با اون پیرهن سفید و موهای باز..


نوشته ی گلی در ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٦/٢٢